نقد و بررسی فیلم Pale Blue Eye کریستین بیل و ادگار آلن پو به عنوان زوج!


در فیلم چشم های آبی کم رنگکریستین بیل در نقش کارآگاهی بازی می کند که از خود ادگار آلن پو برای حل یک معمای قتل مرموز کمک می گیرد! منتظر بررسی های یک گیمر باشید.

فیلم چشم های آبی کم رنگ علاوه بر این، اثر جدید همیشه محبوب اسکات کوپر نیز نام رمان نوشته لویی بایار است که در سال 2003 منتشر شد و نامزد دریافت جایزه «ادگار» از سوی انجمن نویسندگان اسرارآمیز آمریکا شد. جایزه ای که عنوان خود را از ادگار آلن پو، پدر رمان های پلیسی مدرن گرفته است. با این حال، رمان بایار بیش از آثار معمایی معمولی که به دلیل وفاداری به سبک داستان گویی این ژانر نامزد دریافت این جایزه شده بودند، بیشتر با ادگار آلن پو ارتباط داشت. چرا که این کتاب بر اساس پیش‌فرض داستانی جذاب نوشته شده بود: اگر آلن پو جوان وارد دنیای تاریک خودش شود و شخصاً یک معمای قتل را حل کند، چه؟

با این حال، رمان چشم های آبی کم رنگ نه از دیدگاه آلن پو، که داستان را حول محور شخصیتی خیالی به نام آگوستوس لندر روایت می کند. یک کارآگاه کهنه کار که به طور ناگهانی توسط آکادمی نظامی وست پوینت در سال 1830 برای حل معمای خودکشی/قتل یک افسر دانشجو به نام لروی فرای احضار می شود. لندر جستجوی خود را آغاز می کند و در طول راه با دانش آموز جوانی عجیب، کنجکاو، مشتاق و البته پرحرف با نام خانوادگی پو آشنا می شود. که عملاً در جریان تحقیقات پلیسی ضروری است. ملاقات این دو برای تبادل نظر در مورد پرونده به تدریج به دوستی و احترام متقابل تبدیل می شود. بدنه اصلی ساختار کتاب بایار نیز از رفت و آمد بین روایت لندور و گزارش های پو شکل می گیرد.

انتخاب اسکات کوپر برای اقتباس از کتاب از حداکثر وفاداری برخوردار بود. این وفاداری هم در جزئیاتی مانند انتخاب کلمات در دیالوگ ها – که گاه جملات کتاب را مستقیماً در دهان شخصیت ها قرار می دهد – و هم در کلیاتی مانند چهره دادن به داستان متجلی می شود. صحنه‌ای در فیلم وجود ندارد که حداقل یکی از لندور و آلن پو را که هنری ملینگ وسواس و هوششان را با شور و حرارت خاصی نشان می‌دهد، نباشد. این تصمیم، توصیفات کتاب را هم به‌طور طبیعی و هم به‌عنوان استعاره‌ای بصری وارد صحنه‌های فیلم کوپر کرد و در مواردی با ترجمه نکردن ویژگی‌های منحصربه‌فرد ادبی، منجر به لکنت و نارسایی در روایت فیلم شد.

هنری ملینگ با فانوس در دست در جنگلی مه آلود در صحنه ای از فیلم چشمان آبی کم رنگ به کارگردانی اسکات کوپر

اقتباسی از رمان اسکات کوپر چشم های آبی کم رنگ این یکی از عجیب ترین نمونه های اجتناب از تولید مثل است! این فیلمی است که با حضور صدای روح و راوی اول شخص می توانست بهتر باشد

یکی از آشناترین اقداماتی که در اقتباس از رمان می توان به کار برد، استفاده از روایت است که شرح کتاب را صرفاً به بیان بصری و تصویر سینمایی و به حالات چهره و لحن آن نمی سپارد. بازیگران و بسته به نوع راوی، کیفیت ذهنی یا خوانش عمدی را به فیلم اضافه می کند. البته این رویکرد اغلب برای اثر مضر است و با سپردن همه چیز به توضیحات راوی، تا حد زیادی فیلم را از کیفیت سینمایی محروم می کند. اقتباسی از رمان اسکات کوپر چشم های آبی کم رنگ اما این یکی از عجیب ترین مصادیق پرهیز از تولید مثل است! فیلمی که با حضور صدای روح و راوی اول شخص می توانست بهتر باشد.

چشم های آبی کم رنگ دو راز اصلی دارد: راز اجساد بی‌قلب و راز آگوستوس لندور. اولی توسط لندر و دومی توسط ادگار آلن پو حل شده است. به همین دلیل، داستان بایار این دو شخصیت را در مرکز قرار می دهد و روایت خود را بین آنها تقسیم می کند. بنابراین، تصمیم طبیعی کوپر برای سپردن دیدگاه برخی صحنه ها به آلن پو قابل درک است. مشکل در نحوه حرکت فیلم از معمای اول به معمای دوم است. و ابزارهای موجود برای طراحی این مسیر.

اقتباس کوپر که فاقد صدای روح لندور است، او را فراتر از حضور بیرونی خودآگاهش نمی شناسد. اشاره‌های کوتاه اما آشنا به زندگی گذشته و دختر گمشده‌اش در قالب تصاویر و ردپای شبح‌آمیز آنقدر بی‌اهمیت است که ما را به شخصیت نزدیک‌تر کند. طنز تلخ و اعتماد به نفس لندور را از لحن و بیان کلمات کریستین بیل و شیفتگی او به آلن پو را از حالات چهره اش می شناسیم. این جذابیت و نحوه نمایش آن زمانی اهمیت بیشتری پیدا می کند که داستان را از دریچه رابطه پویا بین دو شخصیت اصلی آن ببینید.

کریستین بیل با کتابی در دست بالای سر هنری ملینگ در داخل یک عمارت قدیمی در صحنه ای از فیلم چشمان آبی کم رنگ به کارگردانی هنری ملینگ

کل داستان، داستان فردی خلاق و تیزبین است که در اجرای نقشه کامل و شکست ناپذیر خود، با اتفاقی تصادفی و شریک غیرمنتظره ای روبرو می شود.

در کتاب بایارد و از طریق وصیت لندور در ابتدا، حتی قبل از برخورد لندور با خود ادگار آلن پو، اشاره‌ای به غریبه‌ای داشتیم که شخصیت «او» خطاب به او بود. لندور فقط امیدوار نیست که «او» وصیت نامه را بخواند، گویی بیان داستان اصلی برای خواننده را بهانه ای برای توصیف برخورد مهم خود با «او» می داند. بنابراین، فراتر از پیچ و خم های مسیر ناشی از راز اولیه، رابطه بین لندور و پو به عنوان سهام اصلی داستان متمرکز شد و وقتی در پایان به آن بازگشتیم، همه چیز درست و منطقی به نظر می رسید. کل داستان، داستان فردی خلاق و تیزبین است که در اجرای نقشه کامل و شکست ناپذیر خود، با یک اتفاق تصادفی و همتای غیرمنتظره مواجه می شود. و از جایی به جایی دیگر با لذتی خود ویرانگر نظاره گر است که شریک نابغه اش راز وجودش را فاش می کند.

به این ترتیب – و البته با کمک امکانات مختلف رسانه ادبی – پیچ نهایی یک غافلگیری ناگهانی یا اضافه کردن غیر ضروری به یک داستان کامل نیست، که به نظر می رسید آشکار شدن ناگزیر راز اساسی داستان باشد. . . تقابل نهایی با این در تمام این مدت جریان داشته و نشانه های زیادی از وجود آن داشته ایم. اقتباس کوپر اما مخاطب را با فضای پیچیده ذهن لندور آشنا نمی کند، داستان محوری را چیزی جز معمای قتل و سلاخی اجساد چند دانش آموز بدشانس نشان نمی دهد. تمایز واضح بین این داستان و هر پرونده کارآگاهی فرضی دیگری تا فصل جداگانه آخر). تسلیم گهگاهی تخیل لندور به خاطرات دختر گمشده اش او را در نکاتی کوتاه خلاصه می کند و بدتر از همه، او نمی تواند شیفتگی آلن پو را نسبت به بزرگترین رمز و راز تاریخ نشان دهد: اعمال و انگیزه های آگوستوس لندور.

وقتی معمای قتل ها در پایان حل می شود و کار لندور در وست پوینت کامل می شود، فیلمنامه به اوج خود رسیده و تجربه سینمایی کار برای مخاطب تمام شده است. به همین دلیل است که تمام صحنه های بعد از اجرای مراسم خونین به طور غیرعادی ساختگی به نظر می رسد. مخاطبانی که در آن زمان ها کتاب را نخوانده بودند، احتمالاً یا این اشاره های کوتاه به گذشته لندور را فراموش کرده بودند یا آن را به عنوان تلاشی آشنا برای افزودن برخی ظرافت های انسانی به شخصیت پذیرفته بودند. در واقع کوپر نمی تواند راهی ارگانیک برای هدایت مخاطب به معمای اصلی پیدا کند. بنابراین وقتی فیلم از پایان طبیعی خود گذشته است، مخاطب لزوم آنچه را که می بیند درک نمی کند. گویی پیکر بی جان روایت فیلم روی زمین کشیده می شود و به نقطه ای نامعلوم خیره می شود.

لوسی بوینتون در صحنه ای از چشمان آبی کم رنگ به کارگردانی اسکات کوپر در کنار هنری ملینگ نشسته است.

داستان برای آلن پو به نوعی داستان تخیلی تبدیل می شود. دنیای تاریک نویسنده بزرگ ادبیات گوتیک ممکن است از تجربیات واقعی او الهام گرفته شده باشد.

در نگاه اول، افشای نهایی فقط یک پیچ و تاب سطحی به نظر می رسد. اگرچه، مانند هر بخش دیگر فیلم، در خط داستانی ریشه دارد! رمان بایارد با خودآگاهی تسلط بر طرح داستان های جنایی وارد یک بازی فرامتنی جذاب شد. با پیچ پایانی، از یک سو دو سر رمان پلیسی جای خود را داد و از سوی دیگر، پدر رمان های پلیسی لباس کارآگاه اصلی داستان را پوشید و حقیقت را فاش کرد. در نتیجه، رویارویی نهایی دو شخصیت اصلی، هم یک مورد کلاسیک برای حل معمای قتل با جمع آوری شواهد است و هم شبیه مصاحبه ادگار آلن پو با یکی از قاتلانش است.داستان ها! از این منظر داستان برای آلن پو به نوعی داستان فرضی تبدیل می شود. دنیای ذهنی تاریک نویسنده بزرگ ادبیات گوتیک ممکن است از تجربیات واقعی او الهام گرفته شده باشد.

علاوه بر این، کتاب با تقسیم روایت به دو جریان موازی و شکستن دیوار چهارم با مخاطب قرار دادن خواننده، بر خود «روایت» متمرکز شد. به این ترتیب هم تفاوت های جهتی روایت لندور و حقیقت داستان از همان ابتدا مشخص شد و هم حضور آلن پو به عنوان یک داستان نویس بزرگ در قالب یکی از شخصیت های تاریخ، صحت بیشتری خواهد داشت. معنی ارتباط با سیستم معنایی، و فاش شدن بزرگ در پایان داستان زمینه متفکرانه تری پیدا می کند. . هنگامی که لندور سرانجام با اراده آزاد خود فصل جدیدی را برای توصیف داستانی که عمداً از خواننده پنهان کرده بود باز می کند، همه چیز طبیعی به نظر می رسد و به ماهیت روایتی که ما در طول این مدت با آن بوده ایم بازمی گردد. اقتباس کوپر اما نه داستان سرایی دارد و نه شخصیت ذهنی برجسته ای دارد. تا جایی که مخاطبان می‌گویند، این یک فیلم معمایی ساده دیگر است که چاره‌ای جز متوسل شدن به یک طرح اضافی در پایان برای جلب توجه در میان سیل محتوای اصلی در سرویس‌های استریم ندارد.